![]() حقیقت نه تنها یک نام و نه تنها یک مفهوم است . حقیقت صدای پیروزی است , فریاد های سرکوب شده انسان در مخالفت با بندگی است . پرچم صلح است و نوید برتری انسان بر ماورا . ما تعدادی انسان سرخوش دین زده دین گریز و البته محتاط هستیم که خود را مالک خود و دنیای خود می دانیم و اطمینان داریم که راه و روش درست زیستن را خوب می دانیم و از جهل و گمراهی انسانهای اطرافمان حیرت زده و خشمگینیم . ما نوید دوستی و محبت می دهیم . نوید صلح و ساده اندیشی . پرونده دین و مذهب و قانون را سالهاست که مختومه اعلام کرده ایم و معتقدیم انسان حقیقت مدار نیازی به این قبیل دروغ ها و اجبار ها برای سربلندی و پیروزی ندارد . کافی است خود را باور کنیم و به قدرت تفکر خود اطمینان کنیم , فکر کنیم و برای خود تصمیم بگیریم . حقیقت نام مسلک ماست . راهی برای لذت بردن و زندگی کردن همه انسانها . اگر همه انسانها به حقیقت برسند آنگاه ما به شما وعده بهشت می دهیم . همان بهشت موعود , بر روی زمین . گفتنی است که این وبلاگ هیچ گونه فعالیت سیاسی و قصد توهین به هیچ فرقه و مذهبی را نداردو صرفا به بیان نکته نظرات نویسندگان می پردازد . اگر قصد چاپ مطلب خود در این صفحه را دارید از پست الکترونیک استفاده کنید . irreligious_god@yahoo.com
پست الکترونيک آرشيو مطالب نويسندگان
آرشيو مطالب
اردیبهشت 1388
اسفند 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آرشيو موضوعي
جستجو
پيوندها
|
حقیقت
تقدیم به مادر قصه های فرزند فردایم
همچنان که عبور پاورچین سالیان را از پشت سر حس می کنم ، سالخوردگی خداوندیم را جشن می گیرم و بر خود می بالم. پیش ازین کودکی بودم. کودکی بازیگوش و پر شور. انسانی که به فرداها چشم داشت. نان و پنیر را دوست داشتم و مادرم. قرمه سبزی را و مادرم. سیب را و مادرم. مادرم شبها برایم قصه می گفت. قصه ای که هر شب داستانهای جدیدی داشت. قصه ای که تکرار نمی شد. قصه ای که می شکست . می ریخت . ولی مادرم به آن چسب می زد تا کسی متوجه ترک روی آن نشود. قصه ای که می دانستم به زودی دوباره خواهد شکست. قصه ای که شروعش سرشار از شادی بود و عشق و دیوانگی. قصه دو پرنده عاشق که پرواز را دوست داشتند. قصه ها را دوست داشتم و ...آری ، مادرم! مادرم می خندید، ولی قصه ها بغض می کردند. مادرم که مکث می کرد، می دانستم بغض گریه ها ترکیده است. قصه هر شب من داستانهایی واقعی داشت. داستانهایی از شکستن ها و تلاش. داستانهایی از کودکان بازیگوش، و مادر، و پدر. خانواده ای که انگار ازابتدا بودنش مشکل داشت. قصه در مورد مادری بود که کتک خورده بود. قصه مادری که اگر مادر نبود دیگر کتک نمی خورد. مادری که نان و پنیر را دوست داشت ولی نمی خورد تا بچه ها سیر شوند. قصه مادری که هزاران امید و آرزو و جوانی را پشت موهای سیاه و یکدستش پنهان کرده بود و تنها به کودکانش می نگریست و لبخند می زد. مادری که تنها وقتی به کودکانش می نگیرست، لبخند می زد. مادری که پیش ازین مادر نبود. دختری شاد و بازیگوش و حواس پرت. دختری جوان و زیبا که یک لحظه لبخند از لبان زیبایش پاک نمی شد. مادری که خود هم نمی دانست آن دختر بازیگوش چگونه ترک خورد و شکست. تنها می دانست که باید باز هم به آن چسب بزند. من هر شب قصه هایی نو می شنیدم. از پدری که نمی دانست چه کند با جیب های خالی اش. از جنگ. از قحطی و ورشکستگی. پدری که مشکلات چونان لشگری در مقابلش صف کشیده و نیزه پرانی می کردند. مادرم برای من از نیلوفر آبی می گفت و از صدای چه چه بلبل . مادرم می گقت گیاهان صدای ما را می شنوند. من هم هر روز با گیاهان صحبت می کردم و راز های کودکی ام ا در حضور آنها نمی گفتم. قصه ها سرشار بود از سکوت مادری که زخمهایش را پنهان می کرد. از مادی که چون فرشتگان زیبا بود. مادری که اشکهایش را کسی نمی دید. مادری که همیشه می خندید. مادری که نمی دانست چگونه مادر شد. دختری که پیش ازین برای عروسک های کودکی اش قصه می گفت اکنون کودکش را در آغوش کشیده و سکوت می کرد. من آن روز ها خدا را دوست داشتم. همیشه از خدا برای مادر قصه ها کمک می خواستم. هر شب بعد از قصه با خدا صحبت می کردم. ازو می خواستم به خانواده درون قصه کمک کند. ولی قصه هرشب ادامه داشت. کودکانه با خدا قهر کردم. فهمیدم خدا دروغی بیش نیست. موجودی خیالی که اگر هم هست هیچ گاه به خواست بنده هایش عمل نمی کند. از آن پس تصمیم گرفتم روی پای خود بایستم. خدا را در زندگی خط بزنم و خود خدای خود باشم. ------------- کودک قصه دیگر مرد شده است. مادر قصه ها هم چندی پیش کودکانش را ترک کرد. او دیگر نتوانست خود را پای بر جا نگاه دارد. امروز من هم خدای قدرتمند تری شدم. خدایی که از خداوندی همه خدایان بی نیاز است. همچنان که عبور پاورچین سالیان را از پشت سر حس می کنم ، سالخوردگی خداوندیم را جشن می گیرم و بر خود می بالم. کودک من قصه هایی که من شنیدم را نخواهد شنید. مادر قصه های کودک من شاهزاده ایست مهربان و زیبا که بر جهان خویش فرمان می راند و با ابر ها عشق بازی می کند. مادر قصه های کودک من خوشبخت ترین مادر همه قصه ها خواهد بود.
حقیقت
چه رسم و آیین دلگیریه که شوق انگیز ترین چیزهاهم روزی کهنه می شن. و چیزایی که روزی برقی تو چشمامون ایجاد می کردن الان دیگه جایی توی لحظه هامون ندارن که بخوایم بهشون فکر کنیم. یکی از بارز ترین نمونه هاش عشق دوران بچگیمونه، هممون دورانی توی زندگیمون که سنمون خیلی کم بوده و عاشق می شدیم و با تمام وجود و صداقت و پاکی بچگیمون رویاهامونو پر می کردیم از عشقی که فکر می کردیم دلیل بودن ما همینه و باورمون نمی شد که یه روزی بزرگ شیم و بدون اون عشق و معشوقی که داشتیم بتونیم سرکنیم رو یادمونه و روزایی که فکر می کردیم بدون این عشق در آینده نمی تونیم حتی یه زندگی عادی داشته باشیم چه برسه به اینکه که امروز وقتی ازون عشق بچگی واسه همدیگه می گیم بهش بخندیم و بگیم چقدر احمق بودیم. واقعا هم خنده داره مقدس ترین چیزهامون و پاک ترین چیزامون توی دورانی از زندگی یه روزی برامون خنده دار می شه. الان چند وقتیه که حقیقت هم برام اینطوری شده. نه اینکه بهش بخندم و بگم نمی دونستم. نه. هنوزم بهش باور دارم و مطمئنم از راهی که انتخاب کردیم و شکی در مرام و نهایتی که انتخاب کردیم ندارم. اما این روزا کمتر بهش فکر می کنم شاید روزمره های هرروزه یی که اطرافمو گرفته برام مهمتر شده. دیگه هر وقت می خوایم به سلامتی بهترینامون بنوشیم حقیقت آخرین چیزیه که یادمون میاد. دیگه حقیقت درونمو مثل اون روزای طلائی به جوش نمیاره و باشنیدن اسم حقیقت آه نمی کشیم و فقط یه نماد شده که دیگه نمی خوایم به بقیه بشناسونیمش. انگار خودمونو تو دنیامون با یه اسم به نام حقیقت حبس کردیم و به همین دلخوشیم. انگار یادمون رفته حقیقت بدون مرز بود و قرار بود مرزها رو بشکافه. انگار یادمون رفته حقیقت شکافنده ی همه ی گورها بود. انگار یادمون رفته روزی باید برسه که همه حقیقت رو باور کنند و بهش ایمان بیارند. انگار یادمون رفته حقیقت باید همه ی حقیقت های دروغین موجود رو شکست می داد و بر ویرانه های زرد گون گورهای حقیقت های دروغین می نشست. انگار یادمون رفته حقیقت توی روزایی که امیدی به بودن و موندن نداشتیم به ما امید داد و روپا نگهمون داشت. و ماهم از همین حقیقت یاد گرفتیم که نباید همینجا تموم بشه و باید رشدش بدیم و به همه بشناسونیمش. اما الان احساس می کنم دست پرورده های ناخلفی بودیم. خیلی زود ماهم مثل بنده ها ی خدایان دیگر معامله گر شدیم. خیلی زود عوض شدیم و رنگ دنیای آدم بزرگا رو گرفتیم و دیگه اون بچه های عاشق که بی ریا به عشقشون باور داشتن نیستیم. دیگه به هر طرفی که می ریم فکر معامله هستیم و یاد گرفتیم که به هرچیزی که نگاه می کنیم به چشم معامله نگاه کنیم. حتی می خوایم با پدر و مادرامون معامله کنیم. و باورمون شده که با خواهر و برادرامون هم باید معامله کنیم. و حتی با فامیل و دوستای چندین و چند سالمون، با همسرمون و با بچه هامون و با عشقهامون و با حقیقت هم باید معامله کنیم. انگار اصلا هرکی با هرچیزی که واسه دادن بهمون چیزی نداشته باشه دیگه باید کنارش بگذاریم. انگار یادمون رفته که بعضیا مثل یه رفیق یا یه دوست یا پدر مادرامون یا همسرمون یا آدمها و یا چیزهایی که بهشون عشق می ورزیم یا همون عشق بچگیامون و یا حقیقت روزی بهترین چیزهای ما بودن و بهترین چیزهاشونو به ما دادن. روزایی که نا امید بودیم بهمون امید دادن. روزایی که ضعیف بودیم حمایتمون کردن. روزایی هرکدوم ازینا دلیل بودنمون بودن. و روزی چیزایی به ما دادن که ارزشش رو داره تا همیشه ما از خودمون برای اون ها مایه بزاریم. انگار یادمون رفته که مرام ما حقیقت بود و اومده بودیم دنیای بی رنگ رو رنگ بزنیم و اومده بودیم تا زنجیر هارو از گردن تک تک آدما باز کنیم و با اونها به یاد روز آزاد شدن خودمون آزادیشونو جشن بگیریم. و خوش آمد بگیم اومدنشون رو به دنیای بدون مرز و بدون حصارها. انگار بعضی ازون زنجیرا به گردن خودمون افتادن و ما بی خبر بودیم و مارو دارن دور می کنن از رویای بزرگی که در سر داشتیم. اما الان که یک دفعه یاد رویای بزرگ و بی نهایتمون افتادم از خودم خجالت کشیدم که چقدر زود در جا زدیم و رویای بزرگمون رو با آرزوهای کوچیک عوض کردیم و حتی مقدس ترین چیزامون رو هم توی ترازو گذاشتیم تا وزن کنیم. آره ازین به بعد می خوام مسیری رو که اشتباه اومدم برگردم تا به شاه راهی که داشتیم توش قدم بر می داشتیم برسم و دوباره به راهم ادامه بدم. دوباره می خوام برگردم به روزای خوبم. به بلندایی که چشمه یی رویین تنها بهر ما می جوشید و تنها ما از آن می نوشیدیم، به هدف و آرمانی که روزی مارو روپا نگه داشت و ماهم تصمیم گرفتیم اون رو زنده نگه داریم. به چیزی که دلیل بودنمون بود. به حقیقت، که پاسخی بود به همه ی چراهای بزرگ و بی جوابی که هر کدومشون می تونستن مارو به طرف دره ها و پرتگاه ها بکشونه. همونطور که حقیقت ما به زندگی بها می ده و بر خلاف خدایان زندگی رو والاتر از مرگ و دنیای پس از مرگ می دونه ماهم برای حقیقت در این دنیا می جنگیم و نه مثل دیگران برای خدایان بندگی می کنیم تا دنیایی دیگر پس بگیریم. حقیقت ما مقدس تر از این است که قصد پس گرفتن از اون رو داشته باشیم.حقیقت ما اول می دهد و بعد رها می کند و آزاد می کند. حقیقت ما مثل خدایان معامله گر نیست و ما اهل حقیقت هم چون شما بندگان خدایان معامله گر نیستیم. و دوباره بر می خیزیم و دوباره می زائیم و حقیقت را همه گیر می کنیم. آری ما چیزی روئین تن و در گور نرفتنی داریم...........................
یکبار حساب نیست.
هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار بر خورد می کنیم. مثل هنر پیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه می شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی میتوان قائل شد؟ پس یک بار حساب نیست، یک بار چون هیچ است، فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی کردن است. یک حس تکراری ، یک حس آشنا، حسی که بارها تجربه شده و همه لمسش کردن، یعنی حسرت. حسرت گذشته رو خوردن و حسرت چیزهایی رو خوردن که از دست رفته و حتی حسرت چیزهایی رو خوردن که در دستمون بودن اما گذر زمان اونهارو ازمون گرفت و همچنان که حسرت گذشته و از دست رفته هارو باید خورد با بیم و امید به آینده نگاه کردن. اینها چه معنی میتونه داشته باشه؟ جز اینکه ما هرگز زندگی نمی کنیم؟ جر اینکه یکبار زندگی کردن به معنای هرگز زندگی کردنه؟ لحظه ها در دمی متولد میشن و حس های مارو می زایند و در دمی می میرند. حتی نام تجربه هم نمیشه بهشون داد چون یک لحظه بار دیگر زاییده نمیشه و هر لحظه ی پیش رو، حتی اگر شبیه لحظه های قبلی باشه باز هم لحظه ای جدیده و با هر اونچه که قبلا اتفاق افتاده فرق داره. داستان جالبی نیست، لحظه های دفن شده در گذر زمان، و لحظه هایی که الان در حال مردن هستند، و آنهایی که می آیند تا بمیرند و در گورستان زمان دفن شوند. اما ما به چه چیزی نام زندگی دادیم؟ به چیزی که شباهت به طرحی داره که توسط کودکی یا بهتر بگم نوزادی بدون هیچ تصور و پیش زمینه ای کشیده میشه. و خیلی بی پناهیم که همچون نوزادی حتی تصور و ذهنیتی هم از قبل نداریم که طرحی خوب بکشیم. بی هدف و بی اختبار اومدیم، و هرگز زندگی نمی کنیم، و تنها در لحظه ها در حال دفن شدن هستیم و نام این بازی شده زندگی. آیا یکبار زندگی کردن، به معنای هرگز زندگی کردن نیست؟ چرا نمیشه یکبار در زندگی، در لجن دست و پا زدن رو تجربه کرد؟ و چرا نمیشه یکبار زندگی رو خیلی دور دست تر از اینجا که هستیم تجربه کرد؟ چرا نمیشه یکبار فدا کردن خودت رو، در پای بی ارزش ترین چیز ممکن تجربه کرد؟ چرا نمیشه یکبار تلاش کردن تا به قله رسیدن رو تجربه کرد؟ چرا نمیشه یکبار به پایین نگاه کنی و در حالی که پاهات از دیدن ارتفاع می لرزه، به پاییدن پریدن رو تجربه کرد؟ اصلا چرا هیچ وقت نمیشه به پایین پریدن رو تجربه؟ چرا همیشه باید با چنگ و دندون تا ابد به بالا رفت و به جایی هم نرسید؟ اصلا از امروز تصمیم گرفتم اگه نمیشه به پایین بپرم، دیگه بالاهم نرم، تا همیشه همینجا بشینم. می دونی، یاد بازی های کامپیوتری می افتم. منطق بشری هم به این رسیده که یکبار و هرگز فرق چندانی با هم ندارند. وقتی داری بازی می کنی از باختن، از پایین پریدن، و از game over شدن ترسی نداری. می تونی تا همونجایی رو که هستی save کنی، بعدش اگه خواستی پایینو نگاه کنی و چشماتو ببندیو بپری پایین تا حسشو درک کنی. یا اگر نا خواسته پات لیز خورد و افتادی پایین هم بازهم چندان فرقی نمی کنه چون می تونی از جایی که خودت save کردی دوباره شروع کنی. یا اصلا اگر همین save کردن هم نبود و نتونستی از جایی که بودی ادامه بدی از اول شروع کنی و قدم در راه بگذاری و از نو، هر طور که دوست داری (مثل قبل یا با یه شیوه ی جدید) شروع کنی. یا، اصلا به اختیار و انتخاب خودت اصلا دیگه شروع نکنی. چرا این زندگی شبیه یه بازی کامپیوتری نیست؟ که اگر خواستی خودتو یه بار game over کنی یا اگر نا خواسته game over شدی دوباره از همونجایی که قبلا save کرده بودی شروع کنی. یا اصلا دیگه ببوسی بزاری کنار و کلا بی خیال قضیه شی. به نظرت این دنیا ساخته ی دست چه موجودیه؟ خدا؟ اگر هست تصور کن منطق انسانی هم مثل منطق خدایی بود و تمام بازی های ساخته شده و تمام تکنولوژیهای ساخته شده ی بشری فقط اجازه ی یکبار اشتباه کردن بهت می داد. به نظرت اونوقت کسی سراغ بازیهایی با چنین منطقی می رفت یا اصلا بازیهای با چنین منطقی لذتی داشت؟ یا چنین تکنولوژیهایی در دنیا ارزشی می تونست داشته باشه؟ پس زندگی ما با چنین قانونی چه ارزش و چه لذتی می تونه داشته باشه؟ امشب یهو بغضم گرفت و شروع به نوشتن کردن. بغض سالهای رفته و بغض روزهای رفته و بغض در حال ترکیدن همین لحظهایی که دارن می رن. روزهای از دست رفته و عزیزترینهایی که از دست رفت رو چطور منطق خدای شما تونست از من بگیره؟ چطور تونست عزیزترین هارو (کودکی، نوجوانی و تک تک لحظه هامو) ازم بگیره و آه و درد و افسوس که همچنان در حال گرفتنه. تا کی؟ تا کی قراره ترس از صخره های لیز و لغزنده که به اجبار باید پاهاتو روشون بزاری رو باید گفت زندگی؟ اصلا آیا کسی تا بحال به قله رسیده؟ اصلا بعد از این همه گذر زمان و دست و پا زدن بشر در طول تاریخ آیا قله ای کشف شده؟ اگر کشف شده پس چرا همه در حال رفتن هستند؟ پس کو یک نفری که رسیده باشه؟ اصلا قله یی وجود داره؟ نه رسم زندگی چیز دیگه ایه. در طول تاریخ آدمهارو بی رحمانه در سینه کش صخره های تیز و بی انتها رها کردن و تا همیشه محکوم به بالا رفتن بودن، منطق و رسم زندگی ایه که ما درش هستیم. منطقی که حکم می کنه اینقدر باید بالا بری تا پات لیز بخوره و بیفتی و در حالی که می دونی یه روزی پات لیز می خوره و میفتی، منطق خدایی می گه خودت حق نداری خودتو بندازی. حتما باید پاهات لیز بخوره تا بیفتی. و یکی هفتاد سال می ره بالا تا بیفته و یکی پنجاه سال و یکی ده سال و یکی هنوز قدمی برنداشته میفته، و هرکس یه جا. وقتی از دور به این منظره نگاه می کنی خندت می گیره. منظره ای که انسانها در حال بالا رفتن هستند و بعضی ها از پایین ترین جاش میفتن و بعضی ها از خیلی بالا بالاها میفتن و بعضی های همین وسط ها و قانون بازی می گه پاتو بذار روی بقیه و خودت برو بالا. و همه بی توجه به افتاده هایی که در بالاترین ها هستند بازهم در حال رفتن به اونجا. و همه در حال رفتن هستند تا بالاخره یک جا ........................... پس: وقتی نتونی خودخواسته تا گردن تو لجن فرو رفتن رو تجربه کنی. وقتی نتونی برگردی عقب تا چیزی رو که جا گذاشتی برداری. وقتی نتونی تو یه جا دکمه ی pause رو بزنی. وقتی نتونی save کنی. وقتی حتی نتونی بعد از باختن از اول شروع کنی. وقتی نتونی از اول به انتخاب خودت این بازی رو شروع نکنی. وقتی نتونی به پایین بپری. وقتی نتونی هیچ مقایسه ای بکنی. وقتی با همه چیز برای نخستین بار روبرو میشی. وقتی بدون هیچ تمرینی و بدون هیچ پیش زمینه ای باید طرحی رو بکشی. و وقتی همه چی فقط یک بار هست. انگار که هرگز زندگی نمی کنیم. انگار که هرگز نیستیم. . کاکا
دیوانه
چندیست که هر شب دیوانه ای به سراغ من می آید . در می زند . نیستم . دوباره در می زند . انگار نمی شنوم . می رود . چندی بعد دیوانه می شوم . به دنبالش می گردم . نیست . دیوانه وار سر به دیوار می کوبم و فریاد می کشم . از خشم و نفرت لبریز می شوم و می خواهم زمین و زمان را به هم بریزم . نمی توانم . موهایم را چنگ می زنم و به هر آن کسی که عاشق من است و در برابر من بی سلاح ، خنجر می زنم . انگار درکم می کند . می گریم . ناسزا گویان به خواب می روم و تا صبح کابوس می بینم . صبح بیدار می شوم . ای کاش نمی شدم . روز مردم همه می خندند . خنده هاشان چونان خنجر گلویم را می شکافد . آنها شادند . خوشبختند . من طاقت دیدن شادی و خوشبختیشان را ندارم . چون بی من شادند . بی من خوشبختند . خنجر می کشم . می خواهم به گلویشان خنجر بزنم . نمی توانم . در عوض به هر آن کس که عاشق من است و در برابر من بی زبان، دشنام می دهم . گاهی فراموششان هم می کنم . چون ذهنم درگیر است . یا خنجر در دستم است یا به گلویم . یا هر دو . شب می شود . الکل مصرف می کنم . همه چیز رو به راه است . انگار خنجر ها همگی غلاف است . دیوانه ای به سراغ من می آید . در می زند . نیستم . دوباره در می زند . انگار نمی شنوم . عشق می ورزم . در برابر همه بی سلاحم . زود خوابم می برد . در کمال آرامش . صبح می شود . ای کاش نمی شد . دوباره می جنگم . دیوانه می شوم . به دنبال مرد دیوانه می گردم . نیست . دیوانه وار سر به دیوار می کوبم و فریاد می کشم . اینگونه است که متوجه گذران پر شتاب عمر از کنارم نمی شوم .
اصول و بدیهیات
در دنیای امروز ما شیوه های فکری مختلفی وجود دارند که هر یک دید گاه و برداشت خاصی از جهان و سعادت بشر دارند و هر یک خوب و بد را به طریقی خاص تعبیر می کنند . در میان این شیوه های فکری که در قالب ادیان و مذاهب و مسالک خود را می نمایانند موارد انطباقی یافت می شود که از آنها به اصول تعبیر شده است . اصول جهان . اصول دین . اصول رفتار . اصول گفتار . اصول تفکر . پس هر آنکس که از این اصول تخطی کند مورد مواخذه قرار خواهد گرفت . ولی به راستی جایگاه سرکشی از این اصول کجاست ؟ همین اصول و مبرهنات هستند که روح(فکر) بلند پرواز انسان را سرکش جلوه داده و سعی در از پیش تعیین شده نمایاندن مبدا و مقصد آفرینش و محدود نمودن پرواز مبهم فکر انسان بزرگ دارند . تفکر انسان هرگز قالب و چارچوبی برای خود نخواهد پذیرفت . مطالبی که در دو متن پیش به آنها اشاره شد سوپاپ های امنیتی هستند که فکر بشر را از مرگ و سکون و یخ زدگی و احیانا انفجار نجات می دهند . اینها تفکراتی هستند که گهگاه ، در اوج مشکلات فکری و روحی به ذهن انسان خطور می کنند و حتی با انجام نپذیرفتنشان نیز تاثیر هایی بر فکر او می گذارند . من به جوانی که از فشار توهم و گمراهی تنها به سرپیچی می اندیشد و ایجاد تناقض در میان همه آن اصول و بدیهیات ، تجمع افکار نا پخته فکر او را خسته کرده است و سوال و جواب های پراکنده او را در شرایط جنگ با آفرینش قرار داده است ، گاه پیشنهاد می کنم که به جنگ دریا برود . تا آخرین نفس با امواج خشمگین دریا در یک شب تاریک ، تنها مبارزه کند . شنا کند و به قلب دریا برود . و تنها زمانی که در یک قدمی مرگ، شکست خورده و خشمگین ، با تنی پر از ترس ، همه افکار خود را فراموش کرد ، تصمیم بگیرد به ساحل باز گردد . چه، آن ساحل بازگشت برای او همان ساحل پیشین نیست و او در بازگشت ، تن سفت زمین را که پیش از این حتی از وجودش بی خبر بود را به زیر پای خود احساس خواهد کرد و افکار و پرسش هایش هدفمند تر خواهند شد و او در افکارش مصمم تر . زندگی بر اساس اصول و بدیهیات برای پرواز بلند فکر انسان چونان دالانی است که مسیر ، مبدا و مقصد آفرینش انسان را به مسیر از پیش تعیین شده ای محدود می کند . حتی در طول سفر در میان این دالان نیز بشر گاههای متوالی نیاز به تخلیه فکری و سر کوبیدن به دیوار های سنگی این دالان خواهد داشت و این کار را با علم به این نکته انجام می دهد که از این فریاد اعتراض چیزی جز سر درد عایدش نخواهد شد . در مقابل روح سرکش انسان همیشه پنجره ای است . پنجره ای رو به منظره ای پر از لجن و تعفن . انسان سرکش می داند که با ضربه زدن به پنجره او هنوز در محاصره مرداب است و حتی ازین پس باید علاوه بر این منظره بد ، بوی آن را هم تحمل کند . ولیکن با تمام وجود با مشتی گره کرده به نشانه اعتراض به شیشه می کوبد . او با افتخار سرش را بالا گرفته و می گوید : آری، چیزی روئین تن و در گور نرفتنی در من هست. عنصری صخره شکن، یعنی اراده ی من، که از خلال سالیان آرام و پا بر جا می گذرد. آری این چنین است که تاب آوردم. و همچنان روئین دل و آهنین پاشنه به پیش می روم.
بشر , هر چه گستاخ تر به پیش خواهد راند
نه اراده ای دارم پولادین که در میان ناشنیدن ها از گفتن پرهیزم نباشد
نه گویشی شیوا که اراده ی خفتگان را چونان پولاد٬ صف کشیده در برابر دشمن به پای خیزانم نه آرامی ام در دل است که سوز دردمندان را نوایی باشم مرهم وار نه خلاصیم از درد که ساز خوش نوایانم آرامی باشد در درازای شبهای خموشی رفتن و رفتن و رفتن آن چه هست٬ رفتن باید تا انتهای پرسش گری با علم به عدم وجود پاسخ دهنده ای شایان سپاس بر من همواره تلخ بوده است زیستن٬ و رفتن ٬ و رفتن بر من همواره در طی هزاران دوره ی زیستنم٬ زیستنم تلخ بوده است و من هزاران دوره زیسته ام و من هزاران دوره بر این زیستن از جان گریسته ام پرسش های بی پاسخم را هم و عشق نابودم را هم من هرگز از کسی نپرسیدم که چرا و کسی هرگز از کسی نپرسید چرا ! که همان یک چرا می شد آغازی باشد پایان بشر را و بشر همواره در طول هزاران دوره زندگی پر از مرگ خود مرگ را باور نکرد و دوباره ٬ و هزاران باره زیست . بدون پرسیدن اینکه آخر چرا ؟ آفریننده نیز بر ما خود را ننمود و دل بر دل بشر ننهاد و هزاران باره چراهای ناپرسیده بشر را بی پاسخ نهاد . آفرین بر اراده پولادین من که هزاران بار دیگر خواهم زیست ٬ و آفرین بر گویش شیوای من که گستاخانه ٬ هرگز نپرسید چرا !
روزمرگی
اخیرا متوجه شدم که این دنیا انگار هیچ قانونی نداره . انگار قانون ها هم تاریخ مصرف دارند . فکر می کنم قانون جاذبه همیشگی نیست . قانون های من گاهی نقض می شن . قانون های فکر من گاهی در میان بهت و حیرت من نقض می شن . احساس می کنم دنیا داره زیبا تر می شه . می دونی همیشه دوست داشتم زندگی مثل خواب بود . مثلا گاهی می شد برای تنوع از بالای پشت بوم بپری پایین و چیزی عوض نشه . می شد برای چند ساعت مست بشی و هر کاری دوست داری بکنی و بعدشم چیزی عوض نشه . می شد تو چشای دختری که شب قبل ( تو خواب ) باهاش عشق بازی کردی نگاه کنی و لبخند بزنی و اون چیزی یادش نیاد . کاش می شد خنجرو تا ته تو شکم خودت فرو کنی و وقتی داری میمیری و از کارت پشیمونی بلند شی و تولد دوباره خودت رو جشن بگیری . این روزا احساس می کنم خوابم تعبیر شده . این دنیا هیچ قانونی نداره . دیگه از این دنیا متنفر نیستم . دیگه عاشقش هم نیستم . دنیا برام یه صفحه سفید بی نهایته . روزگار غریبیست نازنین مگه نه ؟ همیشه برام یه چیزی عجیب بوده . همیشه تعجب کردم که اصول حقیقت چرا با فکر بعضی ها جور در نمی آد و اینکه چرا بعضی از مردم تاحالا نشده بشینن فکرکنن که برای چی زنده هستن . چرا بعضی ها دوست ندارند زندگی کنن . همه ما ادعا می کنیم به این امر واقفیم که قارون زمان و گدای مسکین هردو 60 سال زنده هستند و به یک منظره نگاه می کنند و یک هوا رو تنفس میکنند ، اسیر بندگی یک آفریننده هستند و چیزی با خودشون از این دنیا نمی برند . ولی فردا در عین دارایی از غم نداری با همه دعوا داریم . همه ادعا می کنیم که این عشق و محبت بین انسانهاست که اونارو شاد می کنه . وقتی بحث بین برتری یکی از دو جنس انسان پیش می آد با کوله باری از دلیل و مدرک منطقی از هم جنسامون دفاع می کنیم (بگذریم که آخرش به این نتیجه می رسیم که هر دو جنس با هم برابرند و بعد از شنیدن حرف های نماینده جنس مخالف، ته دلمون یک کمی هم حقو به اونا میدیم) . ولی روز بعد به خاطر یه انسان تازه وارد ، فقط به دلیل جذابیتی که به واسطه جنس مخالف بودنش داره ، به بهترین رفیقمون نارو می زنیم . یکی یکی جواب بده : مردها زیادی تنوع طلبند یا زنها زیادی حسود ؟ پس چرا جنس مخالف تو، نظرش با تو فرق می کنه ؟ تو صادقانه جواب ندادی یا اون ؟ جایگاه داشتن دوست دختر و یا دوست پسر بعد از ازدواج کجاست ؟ اگه دوتا عابر خوردند به هم کی مقصره ؟ پس چرا همیشه آقاهه می گه ببخشید ؟ چرا اول خانما (ladies first) ؟ اگه جواب سوال قبل رو با زیرا شروع کردی : مگه به آقایون نباید احترام گذاشت ؟ پس چرا ادعا می کنی که زن و مرد با هم برابرند ؟ (سعی نکن دلیل بیاری این بی عدالتیه، بهتر نگاه کن) آیا زن و مرد از نظر نیاز جنسی با هم متفاوتند ؟ پس چرا از طرفت انتظار داری که مثل تو و به اندازه تو رفتار جنسی داشته باشه ؟ آیا زنها باید پوشیده باشند تا مردها تحریک نشند ؟ پس چرا مرد ها از هر ترفندی برای تحریک جنس مخالف استفاده می کنند و محکوم نمی شند ؟ وقتی تو کوچه ها و خیابونای این شهر راه می رم احساس می کنم روحم . خدارو می بینم که نشسته و داره کاردستیاشو نگاه می کنه ، گاهی لبخند میزنه و گاهی اخم می کنه . ولی من همیشه به همه لبخند می زنم .
من فکر می کنم همه ما دچار روزمرگی هستیم . یکی کمتر یکی بیشتر . تاحالا سعی کردی شخصیت خودت رو بشناسی ؟ تو آدم آرومی هستی ؟ یا شر و شیطون ؟ ولخرجی ؟ یا خسیس ؟ تا حالا مشروب نخوردی ؟ تاحالا مواد نزدی ؟ تاحالا سعی کردی تنوع رو تجربه کنی ؟ تاحالا شده از خودت خسته بشی ؟ تاحالا شده از این دنیا خسته بشی و بخوای خود کشی کنی ؟ تاحالا با خودت گفتی که چرا هیچوقت لذت خیانت رو تجبه نکردی ؟ به عجیب ترین و هیجان انگیز ترین وجه ممکن ! طوری که خودتم حین خیانت بدنت از هیجان بلرزه و احساس کنی خون تو رگات داره قل قل می کنه ؟ چرا جرات نداری چیزای تازرو تجربه کنی ؟ چی فکر میکنی ؟ از چی می ترسی ؟ چرا تاحالا شنا نکردی بری وسط دریا بدون فکر کردن به اینکه چطوری می خوای برگردی ؟ تو که می دونی به این راحتیا از شر این دنیا خلاص نمی شی ! چرا همیشه از بوسیدن غریبه ها خودداری می کنی ؟ تاحالا فکر کردی چه احساسی داره صبح که بیدار می شی کسی تو تختت باشه که حتی اسمشو نمیدونی ؟ هر کدوم ازین جملاتی که ساده از کنارشون گذشتی تک تک خاطرات ما رو می سازند .
حرف های دم دستی
خیانت، گناه، رفتن بی بازگشت، واژه های جالبی هستن که شاید فقط توی تک لحظه هایی از زندگی جایی تو فکرت داشته باشند. در حالی که توی باقی زندگی جزء پست ترین کلمه ها هستن. اما می خوام در مورد همون تک لحظه ها صحبت کنیم، شاید توی اون تک لحظه ها لذت بخش یا حد اقل گزینه یی برای صرف وقت باشه. چند وقتی هست که به دنیایی که دوست دارم فکر می کنم و می خوام شروع کنم. اما . . . خودمم دقیقا نمی دونم اما چی؟ یا اصلا باید امایی وجود داشته باشه یا نه. فقط می دونم که باید شروع کنم و شروع می کنم . . . و شاید اولین قدم : رفتن از دنیایی هست که درش هستم. شاید رفتن از دنیای آدمایی که دنیای من روهم تشکیل می دن. رفتن بدون برگشت. رفتن از اینجایی که هستم و گذشتن از همه چی. تمام آدمها و محیط و شرایط فعلی و حتی رفتن و جا گذاشتن همه ی نشونه ها و خاطره ها. مثل عکسهای توی آلبومها و یادگاریها و دست نوشته ها و حتی کتابی که توی قفسه ی کتابات هست و می تونه یک لحظه یاد آور پیشنهاد دهنده یی باشه که خوندنش رو بهت توصیه کرد............ خوب تا حالا شده؟ حتی فکرش هم به مغزت راه پیدا کرده تا بحال؟ جا گذاشتن و رفتن و از اولین قدمی که برای رفتن برداشتی شروع کردن و آغاز کردن همه چی. آغاز دنیایی جدید. (حتی کوچکترین رابطه ها و نگاه ها و ساختن همه چیز از اول با بنایی درست، اوه فکر کنم اشتباه کردم،آوردن کلمه ی درست اینجا اشتباه بود، باید اینطوری اصلاح شه: ساختن همه چیز از اول با بنایی که دوست داری و دلخواه توئه). شاید دنیایی که هست، همه چیش اونی نبود که خواست من یا توئه. اما آیا میشه از اول دنیایی که خواست من و تو هست رو ساخت؟ قابل آزمایش هست؟ اصلا قابل فکر کردن هست؟ یا میشه بی ارزش ترین اوقات رو برای فکر کردن به این اختصاص داد؟ شدنی هست؟ شاید خونه و محل کار و ماشین و حتی وسایل خونه و جا کلید یت رو هم عوض کنی. اما بازم شدنش شک بر انگیزه. و شاید فردا ترسناک یا خنده دار باشه. اما اینهم برای هر کس می تونه ایده ی جالب، یا حتی لذت بر انگیز، و اکثرا خنده دار و یا در برخی لحظه ها ی زندگی ترسناک و موقعی هم منفور و.... باشه. مهم اینه که الان کجایی و چقدر باهاش فاصله داری. . . . حالا تو چی فکر می کنی؟
کاکا
تنی زخم خورده و سرگشته میان دورانها
راز سرگشتگیم را میان دورانها یافتم . آری من رازم را یافته ام. و روزی بازخواهم گشت، روزی به خاک این دیار بازخواهم گشت، خاکی که فرسنگها از آن دور بودم. خاکی که مردمش از جنس من نبودند. اما می دانم روزی خاکم و مردمش، هم جنس من خواهند شد و آن روز من باز خواهم گشت و با این نوشته ها، و با تمام تک لحظه های زندگی ام، آن روز باز خواهم گشت. اکنون من لاشه ای زخم خورده و خراشیده بیش نیستم ولی هر دم روز بازگشتم میان آنان و روز تولد دوباره ام را جشن می گیرم. و آن روز، لعنتی هم نثار این زمانه و این مردم پاکزاد گوردوست نخواهم کرد. سرزمینی، که امروز گورگاه من و برادرانم بود و مردمی، که جنسشان از جنس من و برادرانم نبود، روزی در ذهن تاریخ و در ذهن همه ی لحظه ها دفن خواهند شد. و مردمی از جنسی دیگر خواهند آمد، که بر مزار من و ما شیطان زادها شاخه گلهای رنگارنگ با عطری خوش هدیه می کنند و مارا پاس خواهند داشت. و مارا دوباره از نو می زایند و ما آن روز دوباره تولد خواهیم یافت. من و برادرانی که اینجا مراممان جز حقیقت نبود امروز و یا شاید زودتر ازینها، لحظه ای که قدم در این دنیا گذاشتیم، مردیم و در دمی نیست شدیم. اما مراممان چیز دیگر بود و هر لحظه از آن روزی که به آن تعلق داشتیم به همخانه ایهامان گفتیم. از دنیای بی پایانی گفتیم که هنگامه اش ما بودیم، و از آن زمان آمده بودیم تا شاید زودتر از آنچه که مقدر بود هموندانمان را به آن دوران ببریم. ولی، افسوس، که هیچکس کلاممان را نفهمید و همه با کلام ما بیگانه بودند و ما اینجا، غریب و تنها ماندیم و هر چه بیش تر از آن دوران گفتیم جز ترس و وحشت و پوزخندی مهمان نشدیم. اما ما از زمانه ای دیگر آمده بودیم، و شاید در اشتباه بودیم، که باور داشتیم، که باید بیاییم و اینهارا به دوران خود ببریم. اما هم کیشان و هموندان ما، از زمانه ای که ما از آن آمده بودیم روزی تاج گلهایی رنگارنگ نثار ما از خود گذشتگان خواهند کرد و به نام ما شاد می نوشند و شادانه می زیند. که ما وارث آن دورانیم، که ما بت آن دورانیم و آنها بر ایثار ما و بر تنهایی ما و بر بی کسی ما در این دوران آه می شکند و بهین چیزهاشان را از آن ما می دانند و ما همین امروز و همین لحظه صاحب آن دورانیم و از آن دورانیم. ولی افسوس که هرچه گفتیم، شما راهی به دنیای ما نیافتید و بس که گفتیم در توان هم کم شدیم، اما هنوز و همچنان هیچکس، از نزدیک ترینانم و حتی از عزیز ترینانم (پدرم، مادرم، همسرم و حتی عشقم) به همراهم نیامد، و به دورانم نیامد و همچنان تنها زیستم. اما روزی که مردم دورانم، تازه از راه می رسند و قدم بر این خاک می گذارند، رد پاهایی می بینند و دنبال می کنند و می یابند، پسمانده های بدنم را، استخوان هایم را و باقی مانده هایم را و آنگاه آرامگاهی برایم بنا کنند و همان دم می زایندم و آنگاه من تولد دوباره ام را جشن می گیرم. و آنها مرا چیزی نمی خوانند جز، ابر مردی، از این دوران. آری، من امروز دلیل غربتم را فهمیدم. و راز تنهاییم را یافتم. و چه خوش لحظه ها ایست ایثاری که اکنون می کنم. و لحظه هایی که در دورانی و در دنیایی بجز، جایی که متعلق به آن هستم تجربه می کنم. شاید که مردم سرزمین دورانم، هرگز این را تجربه نکنند، و شاید آنها هرگز در نیابند حس زندگی میان گورزادهارا، و شاید آنها آن روز اینقدر قوی نباشند که توان این داشته باشند، که با چنگ و دندان به پیش بروند، در میان پاکزاد هایی که هر لحظه عزم ضربه زدن دارند و هر لحظه در کمینگاه هایی که برای شکار ما بنا کرده اند مخفی شده اند. آری ما تنمان ضرب دیده و تیر خورده و خراشیده شده، و حتی قوی تر از مردم دورانمان، عمری را در توهمگاهی سیاه و سخت زیستیم. و ازین روست که مردم دورانم بدنبالم می آیند، و نامم را و خودم را و حتی تک لحظه های این دورانم را دوباره می زایند، و من در تک تک لحظه هایشان راه می یابم، چون چیزی بیش از آنها دارم، که همان بدنی زخم خورده و خراشیده است. و همچنان پاس می دارندم. آری مرا، ابر انسانی از جنس آن دوران را، پاس می دارند. کاکا.
درود بر این روح حرامی
امروز روز دیگری است روزی که صبحش شام تکرار است روزی که خورشیدش نمی تابد زیر پای من چمن مردست خاطرات زندگانی ام را هر روز انگار باید از نو به خاطر بیاورم ، تا امروز . چند ساعتی است که امروز برای من آغاز گشته است ، بی آنکه روزهای پیشین به اتمام رسیده باشند . چگونه امروز را آغاز کنم حال آنکه دیروز من هنوز نا تمام است . زخم هایی که بر جگر دارم ، از ناکامی ها و نارضایتی ها و ظلم و شکست ، برای آغاز صبحی دیگر ابتدا باید آنها را ترمیم کنم . کو دست یاری دهنده ای ؟ کو آن همتی که مرا بر پای خیزاند و بر پیش براند ؟ درد من از آنگونه نیست که زمانش التیام بخش باشد . حسرت من ، گذر زمان است و در جای ماندگی من در دورانی از زندگی که می بایست سالها پیش از آن عبور کرده باشم. امروزم را آغاز کرده ام بی آنکه بدانم دیروز بر من چه گذشت ،و روز های پیش از آن . سوزی بر جگر دارم اما نمی شناسمش . نمی دانم در کجای تاریخ زندگی ام تکه ای از شخصیت یا فکرم را گم کرده ام . همین را می دانم که انگار در زمان گم شده ام .آینده ام مبهم و تاریک است . فراز ها را از بیم نشیب ها در جا زدم و حالا من مانده ام و یک راه طولانی برای رسیدن به امروز ، تا مگر آن امروز بتوانم به فردا بی اندیشم . من در قسمتی از زندگی جا مانده ام و نمی دانم چرا . و نمی دانم چگونه باید صبح فردا از خواب بیدار شوم بی آنکه امروز را سپری کرده باشم . روح من نواده مردگان است .تولد روح من ، شاید حاصل هم آغوشی شیاطین است .شیطان زاده ای که اینگونه سرگشته و رانده شده و گم گشته در زمان است و دست یاری دهنده ای به سویش دراز نمی شود مگر از سر خشم و خیانت .هر دستی که به سوی من به نشانه کمک دراز می شود قبلا با دشمنم بیعت کرده است . این را از آنجا می دانم که تنم پر از زخم است . کودکی من پر از زخم است . نوجوانی ام . و جوانی ام پر از زخم است . شیطانی در میان انسان نماهایی که خود را نواده حق می دانند ، هر روز در انتظار زخمی تازه است . حتی اگر دوستی هم داشته ام هیهات که خون شیطانی و شیطنت در رگهایش جریان داشت و از این دوستی چیزی جز زخمی تازه عاید این روح سرگردان نشد .دل من پاک است اما شیطان زاده و محکومم . هر چند که روزی خود نیز در میا ن شما فکر می کردم که انسانم ، امروز زمان و زندگی به من آموخته اند که شومم . زخم خورده و زخم زننده . نمی دانم برای چه اینجایم و نمی دانم کجا گم شده ام و تا کجای این عمر طولانی را باید به عقب برگردم تا گم شدنم را به چشم ببینم و راهی درست ، از نو برگزینم . نمی دانم . گاه می گویم که شاید شیطانیت من از انسانیت شما ارزشمند تر است .گاه به این روح حرامی افتخار می کنم و با دیدن شما به روح شیطانی خود می بالم . به خود می بالم که با سرپیچی و مبارزه تباه شدم و ثابت کردم که وجود دارم . مثل تخته سنگی که مسیر رودخانه را عوض کرد و ثابت کرد که هست . من وجودم را در منظومه آفرینش به اثبات رساندم . من آنرا کردم که باور داشتم درست است نه آنی که باورم داشتند که باید درست باشد . افتخاری که شما از آن محرومید . افتخاری که ذات خداگونگی مرا به اثبات رسانید و شما از آن حراسانید . شما که روح خدا در وجودتان بود و سرکوبش کردید و به حیوانی بی اراده مبدل گشتید . سرشتتان را زیر پای گذاشتید و یک پرستنده شدید .من به خود می بالم که شما پرستندگان را زیر پای گذاشتم هیچ قدرتی به جز خودم را نپرستیدم و ثابت کردم که آفریننده بزرگ در آفرینشم اشتباه نکرده است . و من به او اطمینان می دهم که جانشین خوبی برایش باشم . شیطانی که با افتخار در جایگاه حقیقت قرار گرفت بسی با ارزش تر از انسانی است که انسانیتش را زیر پا گذاشت ، به حیوانی پست و بی ارزش تبدیل گشت و به جای خدایی کردن بر روی زمین ، بنده و پرستنده و پست و بی اراده و مقلد و مسلمان گشت!!!
قاتل زنجیره ای
دستم را به سویش دراز کردم . چهره نالان و ترحم برانگیزی به خود گرفته بودم . به خوبی در همان نگاه اول او را شناخته بودم . می دانستم که برای کمک به سمت من خواهد آمد . از این بازی لذت می بردم . چند بار دیگر هم این بازی را با افراد دیگر کرده بودم و تبدیل به یک قاتل زنجیره ای شده بودم . او و قربانیان قبلی همه با ظرافت انتخاب شده بودند : آنها قاتلان برادرانم بودند ! . زنها همه قاتلند و من به این بازی تا به ابد ادامه خواهم داد . چشمانش آنقدر محو تماشای نگاه مردانه و پاکی صورت من شده بود که برق گوشه چشمم را نمی دید . با چشمان پر از اشک، لبخندی راز آلود زدم و دستم را به صویش دراز کردم . به سمت من آمد . می دانستم که خراب نگاهم شده است . این را هم خوب می دانستم که دیر بجنبم قربانی او می شوم . ولی من به خونخواهی برادرانم آمده بودم ، و مصمم ! به سمت من آمد و دست محبت به شانه من گذاشت ، گاهی هم با سرانگشتان شهوت انگیزش سرم را نوازش می کرد . به او از تنهایی ام گفتم و از عشق پاکی که در دل به او دارم . به او گفتم که می خواهم معجزه زندگی اش باشم... می دانستم در دلش نقشه قتل مرا از قبل طرح ریزی کرده است . پیش از این چند بار از دست چند قاتل جان سالم به در برده بودم و این حس را خوب می شناختم . آن شب گذشت و قاتل برادرم صبح در بستر من از خواب بیدار شد . نمی دانست چگونه به این سرعت تا اینجا پیش آمده بود ولی می دانست که تا صبح در عطش سوخت و نتوانست حتی یک ضربه به من وارد کند . نمی توانست برای مکیدن خون من لحظه ای صبر کند . هوس تمام وجودش را گرفته بود ولی نمی دانست که در پس چهره عاشق من سربازی مسلح پنهان شده و نقشه ای حساب شده برای زجر کش کردنش دارد . چند روزی به همین صورت گذشت ، هوس در درونش غوغا می کرد و او هنوز به هدف خود نرسیده بود ، کم کم داشت به التماس می افتاد . در چشمانش می خواندم که بنده من شده است . وجودش از عطش سرشار بود و ... آری ، آماده مرگ . باید همان شب نقشه را نهایی می کردم ... نیمه های شب گذشته بود که طبق نقشه ، نیمه برهنه ، به سمت بستر من آمد . دستی به صورتش کشیدم و به محض اینکه لبهایش را به صورتم نزدیک کرد ، هیهات! جانم را گرفت...
اما . . .
اما . . . تا بحال از هر چه گفتیم جز گورها و تاج گل های افتاده و رویاهای درگذشته نبود. از گورهای گریه گشا گفتیم و از دخمه های تنگ پیرامون. از امیدهای خفه شده و شبح های پلشت و نا زیبا و از جغد وش های بد شگون و نغمه های غمبار. گفتیم از هر آنچه که دل دریا نورد تنهارا هم می پریشاند، از هر آنچه که از دست رفته بود. اما چگونه از همه ی این زخم ها گذشتم و چگونه بر همه ی اینها چیره شدم؟ و چگونه از همه ی این گورها برخواستم؟ آری، چیزی روئین تن و در گور نرفتنی در من هست. چیزی صخره شکن، یعنی اراده ی من، که از خلال سالیان آرام و پا بر جا می گذرد. آهنین دل و است و پاشنه اش روئین است. و هنوز زنده است و همانی که بود. هنوز گورها را بر میشکافد و می آید. بازمانده روزهای خوبم هنوز در او زنده است و او اینجا پر امید چون زندگی و جوانی بر ویرانه های زرد گون گورها نشسته . آری، او هنوز برای من شکافنده ی همه ی گورهاست. درود بر تو. آری درود بر تو، اراده ی من، که خوش نمی دارم جز حقیقت چیزی تورا بنامم. درود بر توحقیقت که گستاخ ترین و ویرانگر ترین شکافنده ی همه ی گورهایی. مارا بهر هم ساختند و من و تو باهم جاودانه ایم. و بهر ما هر چه می آید سیب های سرخ از درخت فرو افتاده است. و به راستی که چه خوش می دارم عطر دلگشایی که از با تو بودن به مشامم می رسد. آری، درود بر ارده ی من و درود بر حقیقت. که لحظه ها و روزها همه بهر ما مقدس اند. آری این چنین است که تاب آوردم. و همچنان روئین دل و آهنین پاشنه به پیش می رویم. کاکا.
بی وطن
نمی دونم از کجا و از چی بنویسم. شوق نوشتن دارم. یعنی تنها چاره و تنها مسکنم فعلا نوشتن است، اما نمی دونم از چی و از کجا باید بنویسم. نوشته های خط خطی روی کاغذ و نوشته هایی که با فشرده شدن به تکرار دکمه ی بک اسپیس برای همیشه دفن می شوند، فعلا تنها تسکین دهنده های من هستند. دیشب دل هوای نوشتن از کور سوی پیشینه ام داشت. قلم به دست شروع به نوشتن کردم اما الان هوای نوشتن از شوق انگیز ترین چیزها یعنی همون سند افتخار گذشته ام رو هم ندارم. بازهم دفن نوشته ها. شاید تنها دلیل دست پا زدن در بند واژه ها و نپرداختن به چیزی که باید از اون گفت اینه که حس می کنم گفتنی ها هست اما گوشی در خور شنیدن نیست. این نهایت ضد حاله؛ جایی که حق با تو باشه اما بازهم فرقی نکنه. همونطور که برای گالیله فرقی نکرد. دیگه چه فرقی میکنه جهان هستی هم راستای حرف تو باشه و خورشید تابانی بدور زمین برای تصدیق حرف تو می چرخه یا نه؟ دیگه چه فرقی میکنه که حقیقت چی باشه؟ برای ماهی آبهای زیر زمینی چه فرقی می کنه که خورشید تابانی در سطح زمین در حال تابیدن هست؟ وقتی گوشی نباشه گفتن چه ارزشی داره؟ دلم گرفته و شاید این نوشته ها بهانه ای بود تا بغض این روزهام تبدیل به ناله بشه، هرچند غیر قابل فهم و نامفهوم. این انتهای راهیه که روحم توان رفتن داره. جایی که آرام بخشی به نام حقیقت هم عاجزه و بی اثر. بغض هر روزه یی است که بعضی وقتها بد جور روی دل آدم سنگینی میکنه و مجبوری ناله کنی تا کمی آرام بشی. همیشه ندونستن و ندیدن و حس نکردن و بی خبری بهترین مایه ی آرامش و آسایشه. و ای کاش امروز این طور نمی شد و نمی دیدم و حس نمی کردم و درد نمی کشیدم. و ای کاش این طور دلم برای خودم نمی سوخت. نه اینکه خرد شدم، نه، درد بی کسی هم نه، درد تنهایی هم نه، بلکه درد غریب بودن من و ما، درد دزیده شدن شهر و دیار و خانه ی من و ما و دزدیده شدن حق من و ما، درد بی وطن بودن من و ما. از شهر و دیار و گشذته می گیم و دلخوشیم به همینا، انگار که نه انگار سالهاست بی وطنیم، همین چند روز پیش بود جایی بودم و یکی به یکی می گفت: - می خوام بعد از اتمام مرحله ای از زندگی از ایران برم و........ طرف مقابل گفت: - دوری از وطن خیلی سخت تر از اونیه که فکر میکنی. و شاید پاسخی از نفر اول شنیدم که بد جور روی دلم سنگینی کرد و انگار بار سنگین تمام فشارهای زندگی و گذشته و آینده در این یک جمله خلاصه شده بود: - ما سالهاست به بی وطنی عادت کردیم. بار سنگین روزها و سالها................. افسوس................................ کاکا.
صبح آمد
در شهر تو : تازگی ها انگار شبها کوتاه تر شده اند تا می آیی بخوابی صبح آمده است و این تویی که باید یک روز دیگر با جهان بجنگی و جهان باید با تو بجنگد کلاغ های روی شاخه درختان هم انگار امروز لباست را لکه دار کرده اند و این خیابان های شلوغ و مردمی که می خواهند پولهایت را از تو بگیرند! و مردمی که اخم کرده اند و اکنون صبح آمده است ... در شهر من : صبح آمده است یک روز دیگر آغاز شده است و فرصتی دوباره برای بوسیدن برای لبخند زدن و برای عاشق شدن پول زیادی ندارم امروز با اتوبوس می روم گنجشک ها با صدای لرزان اما پر امیدشان به من صبح به خیر می گویند من هم هر روز جوابشان را می دهم خیلی دوست دارم به همه لبخند بزنم و از همه بپرسم امروز چند شنبه است؟
این آسمان لعنتی
هوای پرواز دارم مرا کدامین یار همپرواز خواهد بود تا فردا؟ مرا کدامین فردا مژده رهایی خواهد داد؟ مرا کدامین رهایی به پرواز در خواهد آورد؟ آیا اصلا ...؟ با خود میگویی واهی است ، می دانم شعر است احساس است زاده چراغی روشن است نه دود گرد سوز! می دانم این روح سرگردان پرواز را بهانه کرده است پرواز را برای فرار می خواهد فردا را از آن می طلبد که از کلمه امروز شانه خالی کند می نویسد تا فراموش کند که چقدر تنهاست گمان می برد این کلمات نا همگون درد دل پر خون دیگری را دوا می کند حق دارد این سرگشته تنها همیشه شعرهارا گریه می کند و گریه می کند شعر هارا همیشه چه بگویم با که بگویم؟ آیا جز اینست که در شبی غمگین تنها نشسته ام و عرض گلایه به محضر خود دارم؟ چه می خواهی؟ پر پروازی شاید؟ شهپر همپروازی؟ نه اکنون تنها دل پردرد یک دوست مرهمی بر این تنهاییست هوای پرواز دارم مرا کدامین یار همپرواز خواهد بود تا فردا؟ مرا کدامین فردا... آه ... امروز روی دیوار به خط درشت نوشتم : "بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تورا پیش بینی نمی کرد" همیشه عاشق بوده ام چه بگویم از یک عشق زمینی؟ همیشه عاشق زمین بوده ام اما از آسمان می هراسم و این هراس همواره مرا بر آن داشته تا در برابر آسمان مسلح باشم و در مقابل صدای رعد حاضر جواب! مرا بر آن داشت تا از هر آنجه بر روی زمین بر روی زمین من یافت می شود سلاحی بسازم و هماره آماده نبرد به فرجام بی اندیشم به فرجامی که گویی با نبرد آغاز خواهد شد و با به زانو در آمدن یک طرف پایان خواهد یافت آسمان ؟ و یا شاید زمین ! امشب نه خدای را نشانه رفته ام نه خدا پرستان را امشب شمشیر از برای آسمان کشیده ام آسمانی که هر شب وقت پرواز مرا محدود می کند نمی توانم از آسمان بالا تر بروم نمی دانم بالاتر از این دیوار نیلی چه کسی منتظر من است و چه چیزی آری صدایش را می شنوم صدایش را از دور می شنوم او از سوز فراغ من در گداز است همیشه پرواز که می کنم به طرف آسمان می روم و این آسمان لعنتی انگار پایان راه است ... "چرا سکوت کنم چرا؟ صداست تنها که می ماند" گاهی با خود می گویم صدای من به گوش همدردانم نخواهد رسید و فریاد من چیزی را تغییر نخواهد داد امروز در خیابان زنی به من گفت هوای این شهر بسیار گرفته و سیاه است من نگاهش کردم و با مکثی طولانی گفتم تقصیر آسمان است! ... هوای پرواز دارم ای یار ، ای هم پرواز! سیاهی این دود کهنه دلم را گرفته است این شهر من نیست این زمین من نیست من مانند کودکی بهانه گیر زمین خودم را می خواهم با مردم خودم مردم من در هر نفس هزار بار عاشق هم هستند اینجا ، عشق ، بازیچه ای در دست روباهان شده است اینجا همه دنبال تجارت بهشتند کسی حاضر نیست تا ابد روی زمین بماند کسی حاضر نیست در جهنم به دنبال حقیقت بگردد کسی حاضر نیست با آسمان بجنگد از آسمان می هراسم با اینکه شکنندگی آسمان را دیده ام نقطه ضعفش را می دانم خوب می دانم از کجا به او ضربه وارد کنم و فرو ریختن سلطنتش را کجا به تماشا بنشینم فلسفه وجود آسمان این است که به دست جویندگان حقیقت فرو ریزد و من و همپروازانم هوای زلال آن سوی آسمان را که لایق آنیم تنفس کنیم و دعوت کسی که آن طرف منتظر ماست را هر چه زودتر پاسخ گوییم
کوه زیتون
بر کوه زیتون.* زمستان**، این میهمان شریر، نزد من به خانه نشسته است و دستان ام از فشردن دست دوستی او کبود است. پاس می دارم این میهمان شریر را، اما خوش تر دارم اورا تنها نشانم. خوش تر دارم دوان-دوان ازو دور شوم، و با خوب دویدن ازو دور می توان شد. با پای گرم و اندیشه های گرم بدان جا می شتابم که باد ساکت است، به گوشه ی آفتاب گیر کوه زیتون خویش. آن جا به میهمان ترش روی ام خنده می زنم و با این همه با او میانه دارم که مگس ها*** را از خانه ام می راند و بسی آواهای خرد را می خواباند. زیرا اورا تاب آواز خوانی یک پشه نیز نیست تا چه رسد به دو. او کوچه هارا نیز خلوت می کند، چندان که مهتاب نیز شبان گاه در آن ها به هراس می افتد.میهمانی گران جاست او. اما پاس می دارم اورا، چون ناز پروردگان بت شکم ور را، نیایش نمی کنم. اندکی دندان لرز به از پرستش بت ها، طبع ام چنین خوش می دارد. هر روزی را با یک شرارت می آغازم. با یک آب تنی سرد بر زمستان خنده می زنم و همخانه ی ترش روی ام، به خاطر این کار می لندد. اما این روان ها ی گرم خانه نشین، ته کشیده، کپک زده و ماتم زده، رشک آنان چه گونه شادکامی مرا تاب می آورد؟ ازین روست که، تنها یخ و زمستان قله هایم را نشان شان می دهم، نه این را که کوه ام میان بندهای آفتاب را همه بر گرد خویش بسته است. آنان تنها توفش بوران های زمستانی ام را می شنوندو نه این را که من، چون بادهای پر اشتیاق و سنگین و داغ جنوب، دریاهای گرم را نیز در می نوردم. به خاطر پیشامد های نا گوار و حادثه هایی که بر من می گذرد نیز دل می سوزانند. اما کلام من می فرماید: "حادثه را بهل تا نزد من آید، او چون کودک خردسال بی گناه است." آنان چه گونه می توانستند شادکامی مرا تاب آورند اگر من پیشامدهای ناگوار و بی برگی های زمستانی و کلاه هایی از پوست خرس و بالا پوش هایی از آسمان برفی را بر شادکامی خویش نمی پوشاندم. اگر خود در برابرشان آه نمی کشیدم و از سرما به خود نمی لرزیدم و با شکیب خودرا وا نمی گذاشتم که در رحم آوری شان فرو پوشانده شوم. بازی گوشی و نیک خواهی خردمندانه ی روان ام این است که زمستان ها و بوران ها ی یخبندان اش را پنهان نمی کند، و نیز سرما زدگی هایش را. تنهایی یکی را گریز یک بیمار است و دیگری را گریز از بیماران. بگذار این دو نان تنگ چشم و مسکین پیرامون ام همه بشنوند که از سرمای زمستان لرزان ام و آه کشان. با چنین آه و لرزی همچنان از اتاق های گرم شان گریزان ام. بگذار بر من رحم آورند و با من به خاطر سرما زدگی هایم آه کشند و بنالند که: "سرانجام یخ دانایی اورا خشک خواهد کرد" اما من درین میان با پاهای گرم بر کوه زیتون خویش چپ و راست می پویم و در گوشه ی آفتاب گیر کوه زیتون خویش آواز می خوانم و بر رحم ها همه خنده می زنم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن: * در اصل نام کوهی است در شرق اورشلیم که عیسی مسیح بارها از آن بالا رفت"انجیل متا". ** حقیقت *** گوسپندان زیر دست چوپان. که این چوپان و گوسپندان خود فلسفه ی جالبی دارد، که سگ گله را هم به آن اضافه کنید..........
گزین گویه هایی از مرد نا بهنگام.
به نام حقیقت.
سلام به عادت دیرین. همیشه آغاز سخت است و پیدا کردن نقطه ی آغاز و سر کلاف، میان کلاف پیچ خورده درون ذهنت سخت ترین جایش، اما وقتی راه می افتی حرف خودش می آید و کلاف را دنبال می کنی تا بالاخره به جایی برسی. اما انگار شبها من بیشتر انرژی دارم و واژه ها در ذهنم خودشان به صف می شوند و رژه می روند، آن طور که من می خواهم. چون دیشب و پری شب که به وب لاگ سر زدم تا بنویسم حرف های زیادی برای گفتن داشتم اما الان بجز درد و دلهای هر روزه چیزی در خور گفتن نمی یابم اما شوق نوشتم دارم. پس می نویسم. واز آنچه باید گفت، به وقتش، زمانی که دل حال و هوای گفتن داشت می گویم. پس ابتدا با درد و دلی آغاز می کنم، در جایی که شاید گوشی در خور شنیدن پیدا شود، درد و دلهای هر روزه یی که بر دل آدم سنگینی می کند و تا آنهارا با کسی در میان نگذاری دلت سبک نمی شود. اما هر کس راه و روشی دارد و درد دلهای من در قالب شعر و قصه نمی گنجند و نمی شود اینهارا به جرم اینکه نه شعر هستند و نه قصه، در پستوی ذهن پنهان کنم تا غبار خاموشی و فراموشی روی آنها بنشیند. اصلا مگر هر حرفی باید در قالب ظرفی، آن هم ظرف قالبهای قراردادی شعر و قصه بگنجد تا بشود آن را بیان کرد؟ مگر همیشه باید آسمان را در چارچوب یک پنجره ببینیم؟ مگر همه ی تصویر ها را باید در چارچوب یک قاب تماشا کنیم؟ مگر همه ی تعبیر هارا باید در چارچوب یک قالب بیاوریم ؟ اگر حرف، حرف باشد می رود و قالب مناسب خودش را پیدا می کند، اگر حرف از تار و پود دل برخیزد علاوه بر پرده ی گوش پرده ی دل را هم می لرزاند. پس به امید آنکه دست کم یکی از این حرف ها پرده ی دل بی قراری را بلرزاند و به ما بپیوندد برای رسیدن به بهشت این جهانی. اما همه ی این حرف ها بهانه بود برای آغاز، برای پیدا کردن دریچه ی برای ورود به دنیایی بی نهایت و ورای تمام حصار های بشری که ما نام حقیقت بر آن نهادیم. آری حقیقت. حقیقت واژه ای است محصور نا شدنی و بالاتر از واقعیت، که بدون تعریف و محدوده زیباست و نمی توان با قرار دادنش در چارچوبی آن را محدود کرد و ما فقط می توانیم از حقیقت به شما بگوئیم و در دنیایی که هستیم به اطراف نگاه کنیم و از در و دیوار و آسمان و زمینش به شما بگوئیم و بجای محصور کردنش وصفش کنیم و امید داشته باشیم که روزی مرام حقیقت همه گیر شود و، وعده ی زیباترین ها که ما به شما می دهیم. اولین باری که از حقیقت و از این وب لاگ در جایی نوشتم اینگونه نوشتم که ما قصد همه گیر کردن حقیقت را داریم این وب لاگ آغازی است و تلاشی است در راه رسیدن به دور دستها که در ذهن داریم و شاید گوش و چشم در خوری هم در اینجا یافت نشود ولی بار سنگین حرف های خاک خورده در دلمان را خالی می کنیم و با صدای بلند فریاد می زنیم و اگر فریاد ما را، از هزاران، گوشی نشنید آنگاه دل سبک می شود که ما فریادمان را زدیم و گوشها مشکل داشت اما اگر تنها یک گوش هم شنید به آن هزاران می ارزد، و چیزی شوق انگیز تر از این نمی توان یافت و شاید در ادامه ما گوشی برای شنیدن او شویم در دنیای فراسوی حصارهای بشری عضو جدیدی را ببینیم و خوش باشیم و شادمانه بنوشیم و بر خنده ها و رحم ها و ترس ها و پرستشها همه خنده کنیم و به پوزخندی بیش نگاهها و گفته های افسار شدگان را میهمان نکنیم. و در نهایت وقتی به اطرافیانم نگاه می کنم اولین دل گرمی که می بینم نوشیدن به نام حقیقت میان کسانی است که با حقیقت فرسنگها فاصله دارند و از درونش بی خبرند، (به نامش می نوشند چون ما به نامش نوشیدیم) شاید اینگونه باید با رنگ و لعابها و واژه های قلنبه فکر های کوچک را تسخیر کرد و این اولین دل گرمی من بود. و ازین جهت آغاز کردیم راهی بدون پایان را که ماوای ما در این راه تنها رفتن است. اما به هر طریقی عزم رسیدن به هدفی را داریم که نامی جز حقیقت بر آن ننهادیم.
شاد باشید. کاکا.
زندگی
هر بار که قصد نوشتن دارم تمام وجودم برافروخته می شود . احساس غم می کنم و افسوس . چرا که می دانم نمی توانم آنچه روحم را آزار می دهد آنطور که شاید به تو انتقال دهم . شاید این هنر توست که بخوانی آنچه می خواهی بخوانی و آنچنان که می خواهی اش ... در دل خود دردی دارم و ترسی و امیدی ترسی و امیدی از آن گونه که همه انسانهای جدا بافته ازآن رنج می برند احساس می کنم تنهایم این جهان من نیست شما مردم آنگونه که من می خواهمتان نیستید زمین آنگونه نیست که من دوستش می دارم این همه تلاش این همه دغدغه این همه زخم این همه جستجو برای مرهم چرا یک لحظه توقف نمی کنید؟ من که عمریست ایستاده ام نظاره می کنم و می خندم و می جویم کسی را و چیزی را که با گردش زمین نچرخد بی اندیشد و بجنگد این همه شتاب برای چه؟ چرا با این سرعت و با این جدیت می دوید؟ به کجا خواهید رسید؟ فکر می کنید میوه کدامین درخت انتهای راه کام شما را خواهد داد؟ فکر می کنید کجا پشیمان خواهید شد؟ فکر می کنید پشیمان خواهید شد؟ می دانم که چنین است من روزی تصمیم گرفتم بجنگم و بر خلاف جهت گردش زمین فریاد بزنم ، که پشیمان شدم پشیمان شدم که چرا دویدم و برای رسیدن به اتوبوس به کودک زیبایی تنه زدم و وقت نداشتم که ازاو دلجویی کنم من به او آموختم که در جامعه ما انسانها هر چه ضعیف تر باشی بیشتر تنه می خوری و کسی برای گریه ات ارزشی قائل نیست و او با درخشش اشک در چشمش! به من آموخت که دویدن همیشه خطرناک است و آنکه می دود خیلی چیز ها را لگدمال می کند و او به من آموخت که هیچ اتوبوسی ارزش دویدن ندارد و هیچ اتوبوسی تو را به مقصد نهاییت نمی رساند و هر چقدر که در این دنیا بدوی و بابت این دویدن و رسیدن هر تعداد گنجشک که از زمین بپرانی به مقصد نخواهی رسید و برای رسیدن تنها کافی است لحظه ای درنگ کنی و تفکر که از کجا می آیی چرا می آیی و به کجا می روی و آنگاه که جوابی نیافتی از دویدن و تلاش بیهوده دست می کشی و به این آمدن و رفتن با تمام وجود می خندی و از فردای آن روز لحظه اکنون را درمی یابی و برای فکر کردن به مسائل کوچک و کم اهمیت مثلا لبخند زدن به انسانی که در جستجوی یک دوست است مثلا کشیدن دست نوازش به سر کودکی که راه خانه را گم کرده است و در آغوش کشیدن دوستی که با تمام وجود تنهاست وقت بیشتری خواهی داشت دیگر گنجشکی که از گرسنگی مجبور شده است در میان این همه شکارچی به زمین بیاید و تکه نانی را از روی زمین بردارد نمی ترسانی محبت می کنی و عشق می ورزی به همه انسانها به همه آنها که دوستت می دارند به همه آنها که دوستت نمی دارند به همه آنها که تورا نمی شناسند به همه آنها که تو آنها را می شناسی همه انسانها باهم خواهند بود و بر علیه دشمنان ماورائیشان متحد خواهند شد و طعم خوش حقیقت را با همه وجود احساس می کنند و آواز سر می دهند که هیچ تلاشی و هیچ دویدنی و هیچ آمدنی و هیچ رقابتی و هیچ رسیدنی ارزش زیر پا گذاشتن حقیقت را ندارد حقیقت یعنی عشق یعنی محبت یعنی دوستی یعنی در آغوش کشیدن همیشه زیباست یعنی دوست داشتن همیشه زیباست در همه زمانها و بین همه انسانها بدون مرز و محدودیت حقیقت یعنی پاکی و یکرنگی نه از نوع دینی و خدایی نه از نوع ماورایی بلکه با افتخار و از نوع انسانی که همانا انسان والاترین موجودیت هاست حقیقت یعنی خندیدن به فلسفه آفرینش به مذهب هایی که سعی می کردند انسان را وادار کنند که خوب زندگی کند و می خواستند انسان را مجبور کنند که خوشبخت شود چه بسا با دروغ و فریب و زور و شمشیر امروز خرسندم و سرشار و شادمان که همه شکست خوردند و اینکه انسان امروز می داند حقیقت کجاست و حقیقت را می شناسد و برای قدرت مغز خود ارزش قائل است با هر که می خواهد می رقصد هر که را می خواهد می بوسد و هر که را می خواهد دوست می دارد و با همه می رقصد و همه را می بوسد و همه را دوست می دارد که همانا روح حقیقت در او زاده شده و احساس هاس غیر انسانی چون نفرت و خیانت و حسادت و طمع از لحظه لحظه های زندگی شیرینش رخت بر بسته و می داند زنده است تا زندگی کند و زندگی می کند تا تا از این زندگی لذت ببرد و این لذت را با همه انسانها قسمت کند و شاد باشد و با تولد روح شادی و تولد روحیه حقیقت خواهی واژه مرگ را از زندگی خود خط بزند و واژه غم را و واژه تنهایی را و واژه بغض را و اسارت را و گنگی را و حماقت را و و ابستگی را و شکست را و بردگی را و بندگی را و خود باختگی را و خدا را...
نوجوان
پرده را یکسو کن
و به بیرون بنگر : آنطرف مردم سرد به زمین می نگرند "در پی قرصی نان! پی یک تکه چراغ" باز کن پنجره را گوش فرا ده به صدا هق هق کودک مرگ آه سرباز فنا خوب تر گوش بده آن صدای باد است و هم آغشته به باد نعره ای می آید: مردی ار دامنه کوه عدالت افتاد: این صدا در نفس سرد زنی گرسنه خاموش شدست! ... یک نفر بر در زد پشت آن در پدر است با دو دستت عرق از صورت زردش بزدای و از او خواهش کن که برایت ز پس پرده کمی شرح دهد ... ای پدر یک لحظه به خیابان کناری بنگر به گمانم که جهانی دگر است گوش هر پنجره گویی که کر است خنده ای کرد پدر خنده ای کوته و سرد گویی از کشف جدیدم نگران تر شده بود زیر لب زمزمه کرد : خانه خیلی سرد است چه کسی پنجره را وا کردست؟ سودی ۱۳۸۰
به مادر گفتم آخر این خدا کیست ؟ که هم در خانه ما هست و هم نیست
صدای پایش را می شنوم پشت در منتظر من است تمام طول کوچه را تا صبح بارها خواهد پیمود می رود ، می آید می رود ، می آید صدای پایش را می شنوم بوی سیگارش کوچه را پر کرده است همه می دانند که صبح خواهد آمد من پا به کوچه خواهم گذاشت و انتظار شیرین جلاد به پایان خواهد رسید و این آنگاه من خواهم بود که با او می روم می روم تا دروازه های این شهر سنگین را پشت سر بگذارم و کدخدای بیرون شهر را ملاقات کنم تمام خاطره هایم به یک باره ناگهان! در دل شما زنده خواهد شد شما خواهید گریست و با خود خواهید گفت صبح فردا شاید نوبت شماست ! او تمام طول کوچه را تا صبح بارها خواهد پیمود امشب برای من خنجر را از رو بسته است می دانم که صبح خواهد آمد تمام طول شب را با ضرب آهنگ مبهم قدمهایش خواهم رقصید و یک فنجان قهوه و اندکی تفکر ... کاش می توانستم از او بپرسم چرا باید با او بروم آخر و کجا کاش می دانستم! ... سالها پیش در کتابی خوانده بودم که بیرون از این شهر سیب هست و رودخانه و بلبل! شنیده ام می گویند در سایه درختانش نسیم سرد دلنشینی می وزد گفته اند هر که در این شهر سیب خورده است کدخدای مهربان بیرون شهر او را از خوابیدن در سایه درختان محروم می کند! من که باور نمی کنم مادربزرگ می گوید کدخدای بیرون شهر خیلی با انصاف و مهربان است راست می گوید من که تا بودم و بود هر روز سیب خوردم و باور داشتم که این سیب های خوش رنگ باید! خورده شوند می دانم صبح خواهم رفت صدای پای جلاد را می شنوم راستش کمی هم کنجکاوم گاه می گویم کاش صبح زودتر بیاید تا به آنها که مرا بابت خوردن سیب قرمز مجازات می کردند ثابت کنم که چه کلاهی بر سرشان رفت که در این شهر بزرگ روزها زندگی کردند و طعم خوش سیب را نچشیدند امشب احساس می کنم که سرشارم از حقیقت حقیقت ناب چیزی که در هیچ کتابی ننوشتندش و فقط من و یارانم فقط ما آن را در کتیبه قلب خود با افتخار نشاندیم و باور کردیم که ما کدخدایان این شهریم ما کدخدایان بزرگ ما تصمیم گیرندگانیم ما تغییر دهندگانیم ما درخت سیب را آبیاری می کنیم و به هر آنکه طالب حقیقت است سیب می دهیم و بشارت! که کدخدای پیر عصا را به دست یک یک ما سپرده است تا اگر بدانیم آن چنان که روا باشد از همه درختان از همه درختان پر بار حقیقت میوه بچینیم و باور کنیم که او این عصا را برای همیشه به ما سپرده است دوران بندگی ما به پایان رسیده است عصای جادویی حقیقت در دستان پر قدرت ماست صبح می آید من خواهم رفت همه ما از این شهر سنگین رخت بر خواهیم بست و تنها توشه سفر ما همین عصاست من خوب می دانم چه وقت ، چه اندازه و از کدامین درخت سیب بچینم کد خدای پیر هم اگر مانع شود با او چون و چرایی خواهم کرد حتما از او خواهم پرسید که چرا در شهر ما باران کم می بارد؟ و چرا سیب های شهر ما رنگ و بوی خود را ازدست داده است؟ از او خواهم پرسید که چرا خود بیرون از شهر زندگی می کند بیرون از این شهر سنگین و بار سختی های طاقت فرسای خشک سالی همه بر ساقهای نازک کودک شش ساله فال فروش است؟ و اینکه آیا کدخدا مزه تلخ گرسنگی را چشیده است؟ کد خدای واقعی کودک شش ساله ماست!! اوست که باید بگوید چه کسی می تواند سیب بخورد که همانا او طعم سیب سرخ را با تمام وجود چشیده است صدایش هم از جای گرم بلند نمی شود و کسی را مجبور نمی کندکه در برابرش زانو بزند و روزی پنج بار اعتراف کند که ناتوان است و اگر کدخدا به او سیب ندهد خواهد مرد!! کودک ما سرشار از حقیقت است ... صبح زود خواهم رفت و خوب می دانم که کودک شش ساله مرد می شود! با عصای قدرتمند حقیقت در دستش به جستجوی من می آید خون بهای مادرش را که از فرط گرسنگی طعمه کرکس ها شد را از کدخدای مهربان بیرون شهر باز خواهد خواست و بر شهر فرمان خواهد راند و بشارت خواهد داد که ما کدخدایانیم ما تصمیم گیرندگانیم ما در این شهر تغییر دهندگانیم تغییر دهنده قضا تثبیت کننده عدل و درخت سیب سرخ شهر دیگر از اشک دوشیزگان پاکدامن!!! آبیاری نخواهد شد همه سیب خواهند خورد و کتاب کهنه را که می گفت هر که سیب بخورد کدخدا او را عذاب می دهد به آتش می کشند و بر سر گور پیشینیان فریب خورده شان جشن ها می گیرند ... امروز این من و این شما بدانید که صبح خواهم رفت و بدانید که حقیقت متولد شده است بر شما بشارت می دهم که نجات دهنده ای در راه است و نجات دهندگانی که همانا شمایید!! شما که درخت سیب سرخ حقیقت با دستان شما آبیاری می شود و قانون شهر را شما از نو می نویسید به انسانیتم سوگند که ما کد خدایانیم ما خدایانیم جلاد را پیش از آنکه صبح بیاید با چراغ حقیقت از شهر بیرون می کنیم و ابدیت را به فرزندانمان هدیه می دهیم کافی است کمی به خود بیایید و بیدار شوید! آی مردم آی مردم شهر من بیدار شوید پیش از آنکه صبح بیاید بیدار شوید!
|